محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1738

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گروههاى عرب به جمع مقابل خود حمله بردند و با آنها در آميختند . در ميان قوم ربيعه نيز كسانى سخن كردند و گفتند : « شما در گذشته ، پارسيان را بهتر از همه مىشناخته‌ايد و نسبت به آنها جسورتر بوده‌ايد چرا اكنون از آنچه بوده‌ايد جسورتر نباشيد . » هنگام نيمروز نخستين كسانى كه عقب نشستند هرمزان و پيرزان بودند كه عقب رفتند و باز موضع گرفتند هنگام نيمروز قلب سپاه پارسيان بشكافت و غبار بر آنها ريخت و بادى سخت وزيدن گرفت و سايبان رستم از تخت وى كنده شد و در عتيق افتاد و اين باد دبور بود و غبار رو به پارسيان داشت . قعقاع و همراهان وى به نزديك تخت رسيدند و تخت را خالى يافتند كه رستم وقتى باد سايبان را كنده بود از آنجا به پناه استرانى رفته بود كه آن روز بارى آورده بود و همانجا توقف كرده بود بود و در سايهء يك استر و بار آن بود . هلال بن علفه بارى را كه رستم زير آن بود بزد و طنابهاى آن را ببريد و يكى از لنگه ها بر رستم افتاد كه هلال او را نمىديد و از حضورش خبر نداشت . مهره هاى پشت رستم شكست آنگاه هلال ضربتى بدوزد كه بوى مشك برخاست و رستم سوى عتيق رفت و خود را در آن افكند ، هلال به دنبال او جست كه در آب فرو رفته بود و بگرفتش هلال ايستاده بود و پاى او را بگرفت و بيرون كشيد و با شمشير به پيش سر او زد تا جان داد ، آنگاه جثهء او را بياورد و زير پاى استران افكند و روى تخت رفت و بانگ برداشت كه رستم كشته شد شما را به خداى كعبه سوى من آييد . كسان به دور وى فراهم آمدند چندانكه تخت معلوم نبود و او را نمىديدند و تكبير گفتند و بانگ برداشتند . در اين هنگام قلب سپاه مشركان پراكنده شد و هزيمت شدند . آنگاه جالنوس بر بند بايستاد و ندا داد كه پارسيان عبور كنند و غبار از ميان برخاست . آنها كه به هم بسته بودند شتاب كردند و در عتيق ريختند و مسلمانان با نيزه